می تراود مهتاب
میدرخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران،با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند...
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در می گوید با خود: غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند...
مولانا:
ای آفتاب حسن،برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست...
شاعر نا شناس:
مشو غره به امروزت،که از فردا نئی آگه...
پی نوشت:دلم میخواد اون قسمت از شعر نیما رو که خاکستری کردم،با بازگردانیش بنویسم:
«افسوس که تن ساق گل نازک آرایی (اندیشه و افکار شاعرانه ام) که آن با تمام وجود پرورده ام، در برابر چشمانم می شکند...»
نظرات شما عزیزان:

سر بزن بم!
پاسخ:إ!سلام!

.gif)
پاسخ:چی بذارم؟!